بعداز چند روز خوشگذرانی ...با ذهنی آرام .به لطف پروردگار داریم به سمتتهران برمیگردیم..خیلییی دوست داشتیم تا آخر سیزده بمانیم اماعلی خان از فردا باید شیفت باشند و ....عرض به حضورتان که الان نزدیک رودبا
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
در حال قدم زدن دور و اطراف بازارچه. سمت میدان شهرداری :بودیم....آهنگهای شاد محلی گیلانی پخش میشد ....حالم وصف ناپذیر بود...به همسر گفتم:من این آهنگها رو میخوااااااااااااااااااااام...دلم میخواد وقتی رف
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
نگاهی به خورشت قیمه :که از ظهر بار گذاشتم کردم...اوممم..هنوز جا دارد جا بیفتد...سریال زوج و فرد را دیدم...چقدر آنجایش که حاج کمال سنگ پرتاب میکند سمت غفوریان و مرجانهگلچین .را دوس داشتم و قاه قاه خندی
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
ماش پلو :درست کردم جایتان سبز....سبزی خوردنی:که علی خریده بود را پاک کردم..وضو گرفت که نمازش را بخواند...بهش گفتم:من یه پست بذارم وبم .تا نمازتو بخونی و دوشتم بگیری..قاه قاه خندید و گفت:وااااااااااااا
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
کتری را پر کردم و گذاشتم روی اجاق گاز...درب آب چکان را دادم بالا تا ظرفهای شسته شده ی دیشب (که علی خان زحمت شستنشان را کشیده بود )را جا به جا کنم ...نگاهم رفت سمت در قابلمه بزرگه که توش برنج درست کرده
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
الهی بگردم برای کبوترهای نازنازی پشت پنجره...دو سه هفته ای میشود که ارزن نخریدم برایشان......داشتم آهنگ گوش میدادم و غذا درست میکردم ...که یکیشان آمد نشست پشت پنجره ...بهش گفتم:بمیرممممممممم برا اون د
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
رفتم سبزی آش خرد کرده بخرم ...خانم سبزی فروش تر تمیز و مهربون گفت:سحر خیز شدی ...خندیدم و گفتم:آخه دیشب زود خوابیدم ...گفت:خیلی خوبه که آدم شبا زود بخوابه...یک کیلو سبزی را داخل کیسه ریخت ..پولش را حس
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
داشت برای خودش ورجه وورجه میکرد و من هم
محو تماشایش بودم ...
نمیدانم چه شد که به یکباره خورد زمین با سر...
حالم بد شد...خیلی بد...
مادرم را دیدم که آمد بدو بدو بغلش کرد و برد به گوشه ای...
گفت:چیزی نشده...خوبه حالش...
فریاد زدم یا ابوالفضل...
.
.
.
از خواب پریدمممممم
نفس نفس میزدم
خیسی اشک هایم را روی گونه هایم حس کردم
زیر لب گفتم:یا ابوالفضل...یا ابوالفضل....یا ابوالفضل...
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان
چهارصد مگ اینترنت دارم تا ساعت دو و نیم بعد از ظهر ولی تا چش همراه اول درآد تا آخرین قطره ی خون مینویسم ....باطری کنترل ضعیف شده است...کشو را گشتم ....ای باباااا...باطری نیم قلمی هامون تموم شدن کهعیب
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل کریمیان